| |
| دوشنبه 29 تیر ماه سال 1383 |
| چشمان ابری |
اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم ؟ اوست گرفته شهرِ دل ، من به کجا سفر کنم ؟
به چشمانش که نگاه می کنی، به یاد می آوری دلهای از دست رفته را... آن آتشها که به خــاکستر نشستند... عــشق را به یـادت می آورد!.. گریزی نیســت... از تـدبیر هـم کــاری برنمی آید،.. باید رفت... اینجا باید از دست رفت!...
|
|
| |
| جمعه 26 تیر ماه سال 1383 |
| یادگاری از عشق |
هر وقت که به یاد فرهاد می افتم، دلگیر می شوم... فرهاد کوهکن را می گویم ... همان عاشقی که برای رسیدن به معشوق، سختی ها کشید و کوهی از خاطرات شیرین، از خود به یادگار گذاشت ... وقتی به یاد می آورم که چگونه با یک نگاه ساده، عاشق شیرین شد و از آن پس برای معشوق، چه کارها که نکرد احساس غریبی پیدا می کنم... خسرو پرویز، عاشق شیرین بود... شاپور، ندیم مخصوص خسرو بود که برای رساندن پیامهای او، به دربار شیرین رفت و آمد داشت... شیرین برای یک کار مُهّم، به او سفارشی کرد و شاپور برای انجام آن کار، فرهاد را به شیرین معرفی نمود و در باره او گفت : من و فرهاد در چین با هم در یک کلاس، درس صورتگری می آموختیم، سرانجام من قلم برداشتم و او تیشه را انتخاب کرد... برای انجام سفارش شیرین، فرهاد دست بکار شد و از دشت و بیابان، راهی باز کرد و کانال زد، تا شیر و لبنیات به قصر شیرین رسید... هنرمندی فرهاد، شیرین را سخت تحت تاثیر قرار داد... خسرو که از طریق شاپور، از عشق فرهاد باخبر شده بود، رقیب را به کارهای سخت و طاقت فرسا وامی داشت تا دیگر فرصتی برای فکر کردن به شیرین نداشته باشد... ولی فرهاد دلداده بود، سودائی بود، سختی در راه عشق برای او آسانی بود... زمانی که قرار شد برای وصال شیرین، کوه بیستون را بشکافد و یک راهی از دل کوه برای رفت و آمد باز کند، کنار کوه، بر روی یک تخته سنگ، تصویری از شیرین را با تیشه تراشید و با نگاه کردن به سیمای معشوق، چنان نیروئی پیدا می کرد که کار صد شبه را، یک شبه انجام میداد... کار کوهکنی داشت تمام می شد که خسرو دوباره نقشه ای کشید و به فرهاد پیغام داد که:« افسوس که این کار بزرگ تو، پایان خوشی نخواهد داشت، زیرا زمانی که شیرین برای دیدار تو و بازدید از پیشرفت کارها به کوه و به نزد تو آمده بود، در راه بازگشت گرفتار حادثه شد و بهمراه اسبش، از کوه به پایین افتاد و جان خود را باخت»... با شنیدن این خبر دروغ، تیشه از دستان فرهاد به زمین افتاد.. فرهاد نیز در کنار تیشه به زمین افتاد ...مرگ فرهاد فرا رسید بدون اینکه حّتی کلامی از احساسات پاکش به شیرین گفته باشد... کوه بیستون نفسی به راحتی کشید .... ........ فرهادم و سوز عشق شیرین دارم امید لقـــائ یار دیرین دارم طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم ؟ یادش همه شب در دل غمگین دارم |
|
| |
| سه شنبه 23 تیر ماه سال 1383 |
| سُخن از زُلف یار ... |
همیشه کسانی که کمتر حرف می زنند، بیشتر می فهمند، و آنهائی که بیشتر حرف می زنند، فُرصت کمتری برای فکر کردن دارند. پُر حرفی کردن هرگز خوب نیست، مگر آنجائی که با معشوق حرف می زنید. سفارش فراوانی شده که آنجا باید پُر حرفی کرد و زیاد حرف زد ... مثال اینکه: حضرت موسی (ع) با خداوند حرف می زد . وقتی خداوند در باره عصا از او پرسید ، موسی (ع) گفت: این عصای من است که از چوب ساخته شده است و گاه گاهی به آن تکیه می کنم و با آن گوسفندانم را برای چرا به صحرا می برم، و به وسیله این عصا مزاحمانم را دفع می کنم و در ضمن خاصیت های فراوان دیگری نیز دارد!! ... برای سُخن گفتن با معشوق، نیازی به بهانه نیست، می توان از هر دری سُخن گفت... یک عُمر می توان سخن از زُلف یار گفت.........
|
|