<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[طبله عطار]]></title>
		<link>http://farahan.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[کدوم مردم؟ کدوم مسکن؟]]></title>
					<link>http://farahan.blogsky.com/1387/02/25/post-572/</link>
					<description><![CDATA[<P>روزنامه‌ها امروز از زبان رئیس‌جمهور نوشتند: <EM>« موضوع مسکن رو شخصاْ پیگیری می‌کنم.»</EM></P>
<P>اما ننوشتند: کدوم مسکن رو؟ </P>
<P>مسکن خودش؟</P>
<P>بچه‌هاش؟</P>
<P>فامیل و دوستانش؟</P>
<P>&nbsp;و یا ...!</P>
<P>و باز از زبون ایشون نوشتند: <EM>« وضع معیشتی مردم بهتر از قبل شده است.»</EM></P>
<P>و باز هم یادشون رفت توضیح بدن منظور از « مردم » کدوم نژاد از مردم بوده؟</P>
<P>احمدی نژادها.؟</P>
<P>محمودی نژادها؟</P>
<P>مافیانژادها؟</P>
<P>...&nbsp;نژادها؟</P>
<P>و آخرین جمله از آقای احمدی‌نژاد با ادبیات خاص ایشون اینجوری توی روزنامه‌های امروز درج شده بود: </P>
<P><EM>« به خاطر ملک عبدالله، این دفعه به سعودالفیصل هیچی نمی گم!.فقط بخاطر روی گُل ملک عبدالله!» </EM></P>
<P>حالا شما پیدا کنید عبدا... را؟! </P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 14 May 2008 16:03:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://farahan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=572</comments>
          <guid>http://farahan.blogsky.com/1387/02/25/post-572/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سراپا موج]]></title>
					<link>http://farahan.blogsky.com/1386/11/07/post-570/</link>
					<description><![CDATA[<P>چندی پیش به دعوت استاد بزرگوارم، دکتر اکبری - که خیلی هم شانسی بود! - رفتم به فرهنگسرای اشراق تا به بهانه‌ی&nbsp;بزرگداشت هفته‌ی کتاب و کتاب‌خوانی از مولانا بیشتر بشنوم و برای اولین‌بار پرده‌خوانی ببینم. مراسمی که هیچ‌گاه از یادم نخواهد رفت چون بی‌نهایت زیبا بود و برای اولین بار رقص سماع رو از نزدیک دیدم و خیلی‌چیزها فهمیدم. باور کنید صدای خواننده‌ی پرده‌خوانی هفت هشت دانگ بود و&nbsp;شش‌دانگ، حواس همه‌ی تماشاگران بود که جمع کرده بودن و داشتن لذت می‌بردن و تجربه‌ای گران به‌دست می‌آوردن، درست مثل خودم که خیلی هم احساساتی شدم و&nbsp;اگه کنارم نبودند همکلاسان مونث، گریه‌ای سر می‌دادم که بیا و ببین!. بگذریم و بریم سراغ مولانا که مربوط می‌شه به یادداشت‌های من از اون مراسم و سخنرانی دکتر&nbsp;یحیی یثربی&nbsp;در باره‌ی شخصیت مولانا. </P>
<P>دیشب که داشتم توی دفترم دنبال چیز دیگه‌ای می‌گشتم یه‌دفعه&nbsp;چشمم خورد به یادداشتی که از اون سخنرانی برداشته بودم و&nbsp;هوش از سرم پرید. گفتم شما رو هم بیهوش کنم!. هرچی که می‌نویسم&nbsp;برداشت و یادداشتی است آزاد&nbsp;از سخنرانی بسیار کوتاه و دلبرانه‌ی دکتر&nbsp;یثربی که&nbsp;با لهجه‌ی شیرین تُرکی یه‌چَم نازتر شده بود، منم که تُرک‌پَرست!.. چی می‌شه!.:</P>
<P>&nbsp;« شخصیت مولوی سراپا موج است، همت بلند دارد، برون‌گراست و درون را به بیرون می‌ریزد، همدم طلب است و گوشه‌نشین نیست، با تمام وجود رحمت و&nbsp;مهربانی است و دلسوز است.</P>
<P>بیخود شده‌ام&nbsp; لکن، بیخودتر از این خواهم...&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </P>
<P>من تاج نمی‌خواهم، من تخت نمی‌خواهم...</P>
<P align=center>مادرم&nbsp;&nbsp;بخت بُدست و پدرم جود و کرم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp; فَرح‌ابنِ‌الفرح‌ابن‌الفرح‌ابن‌الفرحَم</P>
<P>گر به‌گُرگی برسم، یوسف مه‌روی شوم..</P>
<P>هرگز ندانم راندن مستی که آمد بر دَرَم..</P>
<P>عرفان علم نیست، چون علم به دانش نیاز دارد و تمرین. عرفان از اصل هنر است که با آموزش فقط می‌توان کمک‌هایی به آن نمود اما همه‌ی عرفان نیست.</P>
<P>عنایت حق‌تعالی، حال مولانا را پُرسیده است.</P>
<P>جبریل کجا گنجد، آنجا منم و یزدان...</P>
<P>معشوق ازل او را چنانکه باید و شاید نواخته و به او توجه کرده است.</P>
<P align=center>من دَرع گرو کردم، عریان خراباتم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خوردم همه رخت خود، مهمان خراباتم</P>
<P>تو آن مناجاتی، من آن خراباتم...</P>
<P>مستی که شد مهمان من، جان منست و آن من...</P>
<P>ندارَد پای عشق او، دلِ بی‌دست و بی‌پایم...</P>
<P>-----------</P>
<P>همین‌جوری یادداشت کرده بودم که براتون نوشتم.. ای‌کاش صدای استاد رو ضبط کرده بودم..</P>
<P>&nbsp;از دکتر اکبری باز هم ممنونم اگه دوباره از این کارها بکنه!..</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Jan 2008 00:23:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://farahan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=570</comments>
          <guid>http://farahan.blogsky.com/1386/11/07/post-570/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سوز گداکٌش.]]></title>
					<link>http://farahan.blogsky.com/1386/09/30/post-569/</link>
					<description><![CDATA[<P>امشب شب یلداست. سرد و گداکش!. البته اگر بیچاره&nbsp;کارتن‌خواب‌ها تا الآن زنده مونده باشن!. خدائی‌اش دیشب خیلی یــخ بود. قندیل می‌بستی اگه یه‌جا می‌شستی! وای به‌حال اینکه تو پارکی جائی بخوای بخوابی!. این سطل زباله‌های جدید&nbsp;وقتی‌که خالی باشن یکی دو نفر توش جا می‌شن!. درب هم داره!. باور کنید دیشب خودم دیدم&nbsp;تو سطل زباله&nbsp;عشق و حالی&nbsp;می‌کردن بیااااا و ببین‌ن‌ن ...! دربست اجاره کرده بودن!. درها رو از تو قفل کردن و بــرو درسته!... نشئگی هم زده بود بالاااا! از زیر هم صدای آب جوب (جوی!)&nbsp;چه صفائی داشت!. </P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 21 Dec 2007 21:38:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://farahan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=569</comments>
          <guid>http://farahan.blogsky.com/1386/09/30/post-569/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
