دست خودم نیست، خاموشی دلتنگم میکنه،، خیلی زیاد..
خانم دکتری که برای مشاورهی پایاننامه برگزیده بودم، شاید آخرین روزنهی امیدم بود که خیلی ساده و بیسر و صدا ناامیدم کرد و گفت:«مقالهی شما اصلاْ مقاله نیست!. پیشنهاد میکنم یهکار دیگه شروع کنید و وقت رو تلف نکنید!»
سه چهار روزه که کاملاْ سرگیجه گرفتم و دارم همینجوری سکندری میخورم و میرم تو باقالیها و هرچی در و دیواره خطخطی میکنم!..
امــّا هنــــــوز نیفتـــادم!.
خیلی دارم زور میزنم که نیفتم و سرپا بمونم تا شاید یهکم دیگه ادامه بدم.. تا خدا چی بخواد..
هنــــــوز نیفتـــادم!..
با یهفوت کوچولو، شعلهی این شمع آخر خاموش میشه و من تنهای تنها، تو صحرائی طوفانی و تاریک، دستامو گرفتم جلوی وزش بادهای سهمگین و سرد تا همچنان سوسوی شمع زنده بمونه!.
هنــــــوز که هنوزه نیفتـــادم!.
هنوز شمع خاموش نشده، امّا شاید یهروزی نورش زیادتر شد.
دست خودم نیست!، خاموشی خیلی دلتنگم میکنه.
--------
راستی، این وبلاگ چهارسالگیاش تموم شد و رفت تو پنجسالگی.. حالا نمیدونم باید چهارتا شمع روشن کنم یا پنجتا؟!. |